موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ساعد و امیر حسین | نظرات ()

کوه های تیانزی – چین

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساعد و امیر حسین | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساعد و امیر حسین | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساعد و امیر حسین | نظرات ()

در یک دهکده ی کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان خواست تا تصویری از چیزیکه برایشان بسیار با ارزش است را بکشند..
او با خود فکر میکرد که این بچه های فقیر حتما تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را میکشند.....
ولی وقتی یکی از بچه ها نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد, معلم شوکه شد.....
او تصویر یک دست را کشیده بود....
ولی این دست چه کسی بود؟
...................................................
یکی از بچه ها گفت من فکر میکنم این دست خداست که به ما غذا میرساند.....
دیگری گفت که این دست کشاورزی است که گندم میکارد....
معلم بالای سر آن کودک رفت و از او پرسید:
این دست چه کسی است؟
کودک در حالیکه خجالت میکشید گفت:
خانم, این دست شماست....
معلم بیاد آورد که از وقتی این کودک پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او میامد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد....
"ویکتور هوگو" میگوید:
..........................................
""ایمان داشته باش که کوچکترین محبتها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشود".


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساعد و امیر حسین | نظرات ()

روز مادر بر تمامی مادران و زنان مبارک باد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ساعد و امیر حسین | نظرات ()

پسر گاندی می گوید:
پدرم کنفرانس یک روزه ای در شهر داشت، از من خواست او را به شهر برسانم، وقتی او را رساندم گفت:
ساعت 05:00 همین جا منتظرت هستم تا با هم برگردیم.
من از فرصت استفاده کردم، برای خانه خرید کردم، ماشین را به تعمیرگاه بردم، بعد از آن به سینما رفتم.
ساعت 05:30 یادم آمد که باید دنبال پدر بروم! وقتی رسیدم ساعت 06:00 شده بود!
پدر با نگرانی پرسید: چرا دیر کردی؟!
با شرمندگی به دروغ گفتم: ماشین حاضر نبود، مجبور شدم منتظر بمانم!
پدرم که قبلا به تعمیرگاه زنگ زده بود گفت:
در روش تربیت من حتما نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی! برای این که بفهمم نقص کار من کجاست این هجده مایل را تا خانه پیاده بر می گردم تا در این مهم فکر کنم!
مدت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتوموبیل می راندم و پدرم را که به خاطر دروغ احمقانه ای که گفته بودم غرق در ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم!
همان جا بود که تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم!
این عمل عاری از خشونت پدرم آنقدر نیرومند بود که بعد از گذشت 80 سال از زندگی ام هنوز بدان می اندیشم!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ساعد و امیر حسین | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.