شهید سال 1342 در یک خانواده متدین و مذهبی در روستای طولش از توابع بخش مرکزی
خلخال دیده به جهان گشود . تحصیلات ابتدایی خود را در زادگاهش با موفقیت به پایان
رسانید و برای ادامه تحصیل به شهر خلخال عزیمت نمود و با موفقیت تحصیلات خویش را در
رشته اقتصاد به اتمام رساند . وی از اخلاق خوب و خدا پسندانه ای برخوردار بود .
نجابت و نظم واستعداد وی در دوران تحصیلاتش همواره تحسین معلمان و دبیران برمی
انگیخت.  بعد از پیروزی انقلاب در کنار جوانان حزب اله روستا در انجمن اسلامی و
پایگاه مقاومت فعالیت چشمگیری داشت . شهید بزرگوار ازدواج نموده بود و ثمره این
ازدواج یک پسر و یک دختر می باشد. شهید در سال 65 به خدمت  مقدس سربازی اعزام می
شود و در مناطق جنگ جنوب شوش و دشت رقابیه دزفول به نبرد می پردازد و در زمستان
همان سال جهت شرکت در عملیات به منطقه غرب اعزام می شود و سرانجام در تاریخ
24/10/65 بعد از مبارزه بی امان خویش در کوهستانهای سوماربه درجه رفیع شهادت نائل
می آید .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

وصیت‌نامه
:

بسم الله الرحمن الرحیم

خانواده عزیزم، فامیلانم، دوستان، آشنایان، پدر عزیزم و مادر مهربانم و برادران
و خواهران دلبندم و اهالى محترم روستاى ما ،جوانان، همکلاسان، همسنگران، طبق وظیفه
و رسالتى که درانتخاب شهادت داشتم، خواستم نکاتى چند بعنوان پیام بشما وصیت کنم .
پیامى که تمامى شهدا چه از صدر اسلام تا بحال داشته و لذا به عهدى که براى وصلت
معبودم داشتم، خون خود را که از کاسه قلبم ریخت ، مرکب کردم وبا انگشتان بخون خضاب
بر صحنه وسیع کوههاى سومار بروى تمامى عالم خاکى بروى دریاها،اروند، خلیج فارس ،
دجله فرات‌،جزایر مجنون، شلمچه و فاو، بر قامت بلند کوههاى بازى دراز نوشتم. خواستم
بگویم پدر- مادرم؛ خواهرم و همسر و فرزندم؛ من همه شما را بسیاردوست مى‌داشتم. پدرم
تو کعبه مقدس آنان مى‌بودى و مادرم تو گل سرسبد وجودى هستى‌ام بودى، اما حقیقت را
بگویم من خدا را بیشتر از همه شما دوست مى‌داشتم و همه شما را در برابر جلوه عشق
خدا فراموش کردم.  مى‌دانید چرا؟ چون در طى این بیست بهارعمرم گفته بودم اشهد ان لا
اله الا الله. چون همین کلمه بود که پیغمبر ما محمد مصطفى(ص) براى آن مبعوث و در
این راه زحمتها و شکنجه‌ها دید و على(ع) بخاطردین در محراب بشهادت رسید و حسین
(ع)را که  خود مى‌دانید که با او چه کردند و صدها زخم تیر بر روى داغ اصغرش بر
سینه‌اش زدند. پدر جان من احساس کردم که مکتب من احتیاج به خون دارد تا بعد از..14
سال دوباره قد برافرازد و ناموس اسلام درگیر با کافران بود به این جهت به مابقى عمر
هستى‌ام خط کشیدم و به جبهه رفتم . ‌من خدمت شایان بتو نکردم اما به خونم قسم که،
بى‌تو داخل بهشت نخواهم شد. تو گریه نکن که فکر کنند چیزى را از دست داده‌اى مگر
حسین را ندیدى که طفلش در آغوش او تشنه لب جان داد و ملائک خونش را به تبرک به
آسمان بردند ، حتى براى تحفه به خدا بردند.   اما مادرم مى‌دانم در چه حالى هستى
مى‌دانم که ناله‌ات را بر افلاک مى‌کشى اما این را بدان که تو خیلى بزرگ شدى و
الحق  زهرا(س) را خوشحال نمودى. کار بزرگى کردى که جز خدا کس نداند. تو هاجر را
دیدى که به چشمان پسرش سرمه کشید و به قربانى خدا فرستاد و لیلا را ندیدى که اکبر
شبیه پیغمبرش را آرایش داد. مادر وهب را ندیدى که حتى سر پسرش را از دشمن تحویل
نگرفت و گفت چیزیکه در راه خدا  دادم پس نمى‌گیرم مادرم، حنظله- سریه- ام‌البنین-
زینب- رباب را ندیدى و اگر باز درباره فراق من آرام نشدى. زینب را بدون معجر در
بازار شام بیاد آور که چه بسرش آمد تو مرا به صف شهداى کربلا مى‌فرستى از تو بسیار
ممنونم.

تو فکر نکن در موقع مرگ کسى در بالین ما نخواهد بود و خون چشمان ما را پاک
نخواهد کرد. زهرا(س) مادر تمامى بچه‌هاست. چون حمله را بیاد او ،آغاز می کنیم
.

مادر جان درست است که این دفعه اگر به خانه بیایم از کنار در خانه تو  بى‌اعتبار
خواهم شد، اما به زهرا(س) سوگند بدون تو از آب کوثر نخواهم نوشید. اما برادر؛ اى
دوست با معرفت دوران زندگى‌ام ؛ تو سینه خود را برایم چاک مکن و مرا غمگین مساز.
این را حتما مى‌دانستى  که دنیا برایم چون قفس تنگى بود که هیچگاه قانعم نمى‌کرد.
عهد کردم که مثل مولایم حسین(ع) به استقبال مرگ با عزت بروم و شهادت را تنگ به آغوش
بگیرم تا در روز قیامت حجاب چهره‌ام برداشته شود و بر روى خدا نظر کنم و به راضیه
مرضیه برسم تنها سفارشم این است که همیشه با خدا باش که او بهترین یاور و تنها
تکیه‌گاه است و صبر و تقوا پیشه کن.

دوستان- عزیزان- سروران- اى همه آن چشمهاى در فراق من گریان هستید ،

من شهادت را آگاهانه انتخاب کردم چون اسلام احتیاج به قربانى داشت، به این 
مسئله از  همه هستى‌هایم بریدم، حتى محبت دختر کوچکم مانع کارم نشد. اما خواهشى که
دارم به دخترم راستش را بگوئید تا او بداند که پدرش چون انصار حسینى در مبارزه با
دشمن مردانه جنگید و گلوله‌هاى خشم خود را به قلب دشمن قرآن خالى کرد و خود نیز به
سوى شهادت رفت. به  او دروغ نگوئید که پدرت بر مى‌گردد. قد او کوچک است ولى قلب او
بزرگ ، چون کوههاست.  او باید دقیقا مرا بشناسد و در آخر انتظار دارم که امام را
تنها نگذارید. خود را با لباس تقوا بیارائید و وحدت خود را حفظ کنید که دشمن فقط از
آن مى‌ترسد و به دشمن فرصت  و مجال نفس ندهید و او را تا زوال و نابودى دنبال کنید
که آن روز خیلى نزدیک است و در آخر شعری که دوست داشتم خدمت شما بیان
مى‌کنم.

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند                فرزند و عیال و
خانمان را چه کند

تاتوان رفتن هست بى‌بهانه باید رفت                     در میان موج شادمانه
باید رفت               22/1/65  

   کوچک شما نیکبخت محمودى

منبع : http://hazrataliasghar.parsiblog.com